ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

حساس به در

یه حساسیت با مزه ای داری ، اینکه هیچ دری به روت بسته نشه، بار آخر که سوار متروی تهران کرج شدیم دیدنی بود، با دیدن بسته شدن در به روت کلی گریه می کردی و سعی می کردی در و باز کنی... اینم حسیه دیگه... ...
24 آبان 1391

سی و هفت

بین اعداد از عددهای 1،3،5،7،13 خیلی بیشتر خوشم میاد، که فکر می کنم یه پیش زمینه ی اعتقادی و احساسی داره، مثلا 1 یگانگی خدا، خودم بچه ی اولم، 3 بودن سه خواهر، یکی از اجزای تشکیل دهنده ی نام خانوادگیمون، 5 پنج معصوم زیر کسا، پنج بچه بودنمون، 7 عدد شانس و اقبال، خانواده ی هفت نفرمون و سیزده هم تولد امام علی... سه شب متوالیه که آرزوم بوده عدد 37 رو ببینم، نمی دونی چه حالی میشدم وقتی تا 40 روشن میشد، عدد سی و هفت هم تشکیل شدن از 3 و هفتی که دوسش دارم... خدا رو شکر بهتر شدی... ...
23 آبان 1391

پاگشا

وقتی عروس و داماد، برای اولین بار دعوت میشن خونه ی بستگان، در واقع پاگشا میشن، تو این حالت میزبان خیلی بیشتر از موارد دیگه سعی می کنه سنگ تموم بذاره... خاله مریم هم که عروس شد و ما دو هفته پیش پنج شنبه با دایی وحید دعوتشون کردیم... از اونجاییکه کار زیاد داشتم ،از عسلم تو اون شب به یاد ماندنی نتونستم عکس بندازم... این هفته خاله منا دعوت کرد و مامانی ازت چند تا عکس انداخت...خدا رو شکر تو این مجالس کمال همکاری و کردی و کلی هم بهت خوش گذشت... مشغول بازی با سوغاتی که باباجون مهدی برات آورده بود و عمرش فکر نکنم به یک ساعت کشید... و ایشون هم یکی از بهترین باباهای دنیا، بابا محسن... ...
20 آبان 1391

هفتم و هشتم

دیروز مشکوک شدم که لثه ت کمی ورم کرده و حس کردم ممکنه نوید دندون جدید باشه... امروز واسه نماز بیدار شده بودم که متوجه شدم تب داری، خلاصه مجبور شدم که پاشویه ت کنم و خوابتو بهم بزنم... بی قرار و بد غذا هم شدی، چندساعت پیش بیشتر دقت کردم حس می کنم که دو تا دندون پیش پایین نیش زدن... تبت هم کمی پایین اومده و الان خوابیدی... عزیزم سعی کن مبارزه کنی،امیدوارم که دندونات راحتتر در بیان... تولد دندونای هفتم و هشتم و به گل پسر عزیزم تبریک می گم... اینجا خونه ی بابابزرگ مامانیم و کلی این میز و با عرق چین بابابزرگم تمیز کردی... ...
20 آبان 1391

شیرینه مامان

بابا داره میره حموم، ابوالفضل به دنبال بابا، نه جلوتر از بابا، دیگه هوا هم سردتر شده نمیخوام هر روز دوش بگیری، ولی مگه میشه؟! تازه تو حموم کلی آب بازی و سروصدا و جیغ و شادی... خانمها نشستیم تو آشپزخونه داریم صحبت می کنیم، ابوالفضل یه دستمال برداشته داره تندتند کابینتها و میز و گاهی زمین و دستمال می کشه، دیگه حسابی کدبانو شدی... جدیدا یادگرفتی گوشه ی سفره رو میکشی بالا محتویات سفره چپ میشن و شما لذت میبری، بنده خدا مامان جون داره صبحانه میخوره، با این ترفند جدید پسری چای میریزه روی فرش، صبحانه که نیمه کاره میمونه هیچ مامان جون مشغول لکه گیری از فرش میشه، می بینیم ابوالفضل هم یه دستمال نمی دونم از کجا پیدا کرده داره فرش و تمیز می...
18 آبان 1391

15ماهه ی من

١٥آبان،15ماهه شدی،15آبان، تولد باباجون مهدی،عزیزانم مبارکه مبارک... می خواستم روز 15م یه جشن کوچیک خانوادگی بگیرم که باباجون سفر بودن و نشد، ایشاالله برگشتن به مناسبت این روز عزیز یه جشن کوچولو برات میگیریم... فدات بشم من... ...
17 آبان 1391

آخرین روزهای چهارده ماهگی

چهارده ماهه ی مامان داری یواش یواش به ماه پونزده قدم میذاری و دل مامان و بابا رو پر از شادی می کنی... و مثل همیشه واقعا باور نکردنیه... بلندترین برجی که ساختی البته کار فندانسیون با خودمه... اینم طرحی از هومن پسر عمه علاقه ی مفرط شما از بازدید مرتب و روزانه ی محتویات فریزر... ...
13 آبان 1391